کد خبر:14115
پ
Baladeh-015

لنگرراه و اتوبوس قاسم/ خاطره/ عین اله آزموده

اندکی از ساعت شش عصر گذشته بود که اتوبوس به عبور لنگر رسید و هنوز اتوبوس توقف نکرده بود که کرایه را دادم و پریدم بیرون و در سرازیری جاده لنگر دویدم و هنوز اتوبوس مسافرانش را پیاده نکرده و راه نیفتاده بود که من جلوی بهداری لنگر (۸۰۰- ۹۰۰ متری جاده) رسیده بودم. یک نفس مسیر سربالایی از داخل لنگر تا چشمه شاه پسند در سه کیلومتری جنوب لنگر را با شتاب دویدم

 به بهانه انتشار مطلبی در باره آقای حاج قاسم کلانتری راننده اتوبوس ساری به تلمادره در سایت چهاردانگه نیوز/ نمیدانم هنوز در یاد جوانان دهه ۶۰ بالاده و منطقه دوسرشمار چیزی از رفت و آمدهای سخت و جانفرسای آن روزگار باقی مانده یا نه؟ ما جوانان قدیم بالاده که آن زمان هنوز از جاده فولادمحله و با وانت آن هم در جاده خاکی و گرد و خاک به ساری و بالعکس می رفتیم، ترجیح می دادیم که از مسیر لنگرراه با سه – چهار ساعت پیاده روی سخت در جنگل و کوهستان به عبور لنگر برسیم و با «اتوبوس قاسم» (حاج قاسم کلانتری تودرواری) به ساری برسیم. بنابر این، ساعت ۴ صبح از بالاده با پای پیاده حرکت می کردیم تا ساعت ۸ صبح در عبور لنگر سوار «اتوبوس قاسم» شویم. گاهی هم از اتوبوس جا می ماندیم و باز هم پشت وانت و گرد و خاک خوردن تا ساری. آن سالها برای رفتن به بالاده باید می گشتیم تا یک همسفر پیدا کنیم یا باید پرس و جو میکردیم که وانت کی و چه روزی به بالاده می رود.

 

همیشه دلمان تاپ تاپ می زد که نکند به اتوبوس نرسیم! اگر هوا صاف بود، مسیر سرازیری پِه گِیرِه گردنه قله شاهدژ تا لنگر را با سرعت می دویدیم و همیشه چشم مان به جاده بود و اگر هوا مه آلود، گوشمان به صدای غرش اتوبوس٫ از دوستانی که در آن زمان از ساری به بالاده و یا بالعکس با یکدیگر همسفر بودیم می بایست از خیلی ها یاد کنم: عبدالوهاب و فرهاد دهبندی (فرزندان مرحوم عین اله)، موسی چهاردهی (جانبرار)، موسی علیپور (مرحوم ولی)، اسفندیار کاردگر (مرحوم حبیب الله)، اصغر و اکبر کاردگر (مرحوم نورالله)، یوسف اسماعیلی (اسماعیل)، محمد و شهید اصغر دهبندی (حاج اسکندر)، شهید رسول علینژاد، محمد دهبندی (علی)، سیدرحمان ساداتی (مرحوم سیدکریم)، محبوب هاشمپور (مرحوم هاشم علی)، محمد آتنی مفرد (مرحوم ابراهیم)، سیدربیع صباغ (مرحوم سیدمحمد)، مظاهر (حبیب) کاردگر (عین اله) و ….. دوستان قلعه سری نعمت الله و محمدعلی طاهری، حبیب و صادق نادری، و …..  دیگر دوستانی که شوربختانه نامشان در خاطرم نمانده است.

 

***

 

خاطره ای از «اتوبوس قاسم» دارم که نوشتنش می تواند گوشه ای از زندگی سخت اجتماعی سی – چهل سال پیش را بازگو کرده و خواندنش هم خالی از لطف نیست.

در یک روز گرم تابستان (احتمالاً مرداد ماه ۱۳۶۲) که فقط ۱۸ سال سن داشتم، برای انجام کاری در بهشهر صبح زود از بالاده و از «لنگرراه» به ساری رفتم و بنا داشتم شب را در منزل در زیروان بهشهر بمانم و صبح فردا دوباره به بالاده برگردم. از قضا هوا بقدری گرم بود که اکثر بالادهیهای مقیم زیروان به بالاده رفته و محل خالی از سکنه بود. آب یخ و پنکه هم جوابگوی گرمای هوا نبود. این دل و آن دل کردم که بمانم یا بروم. بالاخره تصمیم گرفتم برگردم بالاده. حدود یک بعدازظهر بود که از بهشهر راه افتادم و یک راست رفتم ترمینال سنگتراشان ساری. در دفتر ترمینال گفتند که بلیط تلمادره تمام شده و اگر عجله داری باید سر پا (ایستاه) بروی. آن سالها شاید در یک روز به تعداد انگشتان دو تا دست هم ماشین به سوی کیاسر نمی رفت تا با آنها بروم. ناچار منتظر ماندم تا اتوبوس در ساعت چهار حرکت کند.

 

ساعت ۴ بعدازظهر سوار اتوبوس قاسم شدم. از در عقبی یک الاغ را داخل اتوبوس آورده بودند و در وسط راهرو هم جعبه های خربزه، گوجه، بادمجان، مرغ و خروس٫ من هم تنها و غریب وسط راهروی شلوغ سرپا ایستاده بودم. اتوبوس راه افتاد و تا پل خرچنگ در دوراهی هولار که جاده کفی بود با سرعت مناسبی آمد ولی از اینجا، جاده خاکی و سربالایی شده و اتوبوس هم سرعتش کم.

 

هر چه زمان می گذشت دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که نکند دیر به عبور لنگر برسم و در تاریکی جنگل و کوهستان و شب با خرس و پلنگ و گرگ روبرو شوم و نتوانم به بالاده برسم. گاهی به خودم می گفتم اگر شب شد، در لنگر منزل کسی می مانم. گاهی دلم می خواست پیاده شوم و با مسافران دیگر، اتوبوس را در سربالایی ها که مثل مورچه به کندی راه می رفت هُل بدهیم تا زودتر برسد!!

 

اندکی از ساعت شش عصر گذشته بود که اتوبوس به عبور لنگر رسید و هنوز اتوبوس توقف نکرده بود که کرایه را دادم و پریدم بیرون و در سرازیری جاده لنگر دویدم و هنوز اتوبوس مسافرانش را پیاده نکرده و راه نیفتاده بود که من جلوی بهداری لنگر (۸۰۰- ۹۰۰ متری جاده) رسیده بودم. یک نفس مسیر سربالایی از داخل لنگر تا چشمه شاه پسند در سه کیلومتری جنوب لنگر را با شتاب دویدم. اگر این مسیر را تندتر می رفتم احتمال اینکه در ارتفاعات «مِرس» به شب بخورم کمتر بود و می توانستم تا روز هست خود را به پِه گِیرِه شاهدژ برسانم.

 

در قسمت غربی و نرسیده به چشمه شاه پسند، جنگل انبوهی قرار دارد که به راستی وَهم انگیز و ترسناک است و پهنه ای سربالایی به عرض بیست – سی متر و بدون درخت در وسطش قرار دارد. از ترس سرم را پایین انداختم و بی سر و صدا از این منطقه عبور کردم و در کنار چشمه خنک و گوارای شاه پسند دو مشت آب خوردم و لباس خیس شده از عرق را عوض کرده و داخل ساک گذاشتم و دو بند ساک را مثل کوله پشتی بر دوش انداختم و با سرعت تمام راه سربالایی تند بسوی گردنه پِه گِیرِه را پیمودم. آن زمانها مثل الان ظرف های پلاستیکی درپوش دار هنوز نیامده بود تا آب بردارم. برای آب خوردن باید از این چشمه تا چشمه بعدی تشنگی را تحمل می کردیم.

 

آفتاب داشت غروب می کرد که به پِه گِیرِه رسیدم و من از شدت خستگی روی زمین دراز کشیدم و نسیم خنک شامگاهی عرقم را خشک کرد. شاید حدود یک ربع استراحت کردم. هوا کم کم تاریک شد و من بقیه راه را در تاریکی بسوی بالاده رفتم. شب بسیار تاریکی بود و گاهی هم راه مالرو را گم می کردم و زمین می خوردم. در بین راه با صدای بلند با چوپانان بالادهی در چِمازی و هَلی چال ارتباط برقرار میکردم تا گم نشوم و بر ترسم غلبه کنم. ساعت ۱۰ شب به بالاده رسیدم. هوز موتور برق قدیمی روشن بود و تعدادی از جوانان در چشمه سر نشسته بودند.

 

***

 

این را هم بگویم وقتی که در سال ۱۳۶۶ به دانشگاه (در تهران) رفتم، رفت و آمد من هم از لنگرراه کمتر شد تا اینکه در مرداد ماه ۱۳۷۴ از بالاده و مسیر لنگرراه رفتم. همسر و فرزندم را با مینی بوس به بهشهر فرستادم تا یک بار دیگر و شوربختانه برای آخرین بار خاطرات گذشته را در لنگرراه مرور کنم.

 

***

 

این سالها وقتی به بلندای قله شاهدژ می روم و راه های رفته آن روزگار را نگاه می کنم، دلم می خواهد یکبار دیگر با این دوستان یا حتی به تنهایی بتوانم از لنگرراه به بالاه بروم. (یادش بخیر خاطرات روزگار جوانی!)

 

***

 

این مطلب را برای جوانان عزیز امروزی بالاده نوشتم تا قدر امکانات و رفاه امروز را بیشتر بدانند. امروز وقتی از ساری سوار ماشین می شوید، دو سه ساعت دیگر در بالاده هستید.

 

***

 

برای حاج قاسم کلانتری عزیز آرزوی تندرستی و شادی و برای همه «رفتگان این راه دراز»؛ آنانی که زنده اند، آرزوی سلامتی و آنانی که روی در نقاب خاک کشیده اند، طلب آمرزش دارم.

 

نقل از سایت سادوای بالاده

دیدگاه کاربران ۳ دیدگاه
  • علی علی نژاد تیلکی ۷ بهمن ۱۳۹۳ / ۹:۲۱
    0 0

    سلام آقای آزموده وقت بخیر، بسیار ممنونم.
    واقعا، خاطره زیبایی بود. شما با بیان خاطره خود، خاطرات ما را هم زنده کردید. ما تیلکی ها هم مشکلات شما را داشتیم. یادم هست که آن زمانها مسیر ماشین رو ما با شما یکی بود. یعنی ما هم از مسیر شما (مسیر شهمیرزاد) به تیلک رفت و آمد می کردیم. وانت زامیاد مرحوم شیخ رمضان حقی تیلکی، وسیله اصلی ما بود. اسباب و اثاثیه (اصطلاحا کوچ) چندین خانواده را در ماشین گذاشته و حرکت می کردیم. در بین راه چه اتفاقاتی که نمی افتاد. از افتادن یا پاره شدن بشکه پلاستیکی نفت و نفتی شدن آرد و برنج گرفته تا شکستن جعبه چوبی مرغ و خروس ها (که به آنها کرک جعبه می گفتیم)و در رفتن آنها که باید تو جنگل ها دنبالشان باشیم. یا شکستن خربزه و هندوانه هایی که از روستاهایمان در دشت که اصطلاحا مازرون تهیه می کردیم تا به ییلاق ببریم. گاهی مرغ های تخم گذار توی جعبه چوبی تخم هم می گذاشتند که خیلی خوشحال می شدیم. وسایل به حدی زیاد بود که اصلاً جای نشستن مسافران نبود. طوری که تعدادی از آقایان و جوانترها پاهایشان را روی سپر عقب ماشین گذاشته و به آن آویزان می شدند. در سربالایی ها هم که باید پیاده می شدی و هول می دادی. تقریباً می توان گفت ما فقط در مسیرهای افقی و سرازیری سوار ماشین بودیم. از اینکه به تیلک می رفتیم آن قدر خوشحال بودیم که حواسمان به شاخه های درختان نبود و در اثر برخورد شاخه ها وبرگ ها با سر و صورتمان، آسیب هم می دیدیم. اما مهم نبود. چون به جایی می رفتیم که دوستش داشتیم. در سالهای اخیر، اما با ایجاد جاده از مسیر سواسره- ایلال، دیگر آن مشکلات را نداریم. البته باید از آقای علی رفیعی (معروف به علی رفیع) راننده مینی بوس آن مسیر بسیار تشکر کنم. به طور خلاصه، باید وظیفه شناسی، سر وقت بودن و در یک کلمه نظم را باید از آقای علی رفیع یاد بگیریم. خداوند به ایشان سلامتی و توفیق دهد. در واقع ایشان زحمت فرزندان خانواده هایی که پدران و مادران مسن آنها در ییلاق هستند را کم می کند. چون هر کاری داشته باشند آقای علی رفیعی انجام می دهد. من علی علی نژاد تیلکی به عنوان یک تیلکی، از ایشان بسیار متشکرم. هم چنین از دو آقا مهدی عزیز محلمان (آقایان مهدی عبدی تیلکی و مهدی علیزاده تیلکی) نیز بسیار ممنونم که به علی آقا در امر حمل و نقل محل کمک می کنند. البته از دیگر رانندگان مینی بوس مسیر که متاسفانه فقط نام آقا محمود یادم هست نیز کمال تشکر را دارم. در ضمن، پیشنهاد می کنم در صورت امکان سایت چهاردانگه نیوز تصویری از رانندگان سالهای دور و نیز امروزی که منشا خدمات بوده اند یا هستند و با خلوص نیت تلاش نموده اند و می نمایند را به عنوان تشکر در این سایت درج کنند. همچنین در صورت امکان مسئولین چهاردانگه (به ویژه بخشدار چهاردانگه و مسئولین اداره راه و شهرسازی) نیز تقدیری از آنها به عمل آورند. بسیار ممنونم. از اینکه مطلبم طولانی شد پوزش می طلبم.
    ……………………………………………
    چهاردانگه نیوز. جناب علی نژاد عزیز سلام و سپاس از اینکه این خاطره مورد توجه شما قرار گرفت.
    راننده سوم احتمالا باید آقای عابدین جعفرپور باشد.
    ما هم امیدواریم به زودی برای رانندگان مسیر نرماب دوسر و دوسرشمار یک مطلب تشکرآمیز بنویسیم.
    امیدواریم مسئولان چهاردانگه نیز به رانندگان و هم چنین تسریع در بهسازی و آسفالت جاده مسیر ما توجه بیشتری نمایند.
    ارادتمند/ آزموده

  • اصغری ۷ بهمن ۱۳۹۳ / ۲۲:۱۱
    0 0

    با عرض تشکر از آقای آزموده و آقای علی‌نژاد . واقعا نوشتارتان زیبا بود.

    پیشنهاد آقای علی نژاد مبنی بر تشکر مسئولین چهاردانگه از رانندگان محترم علی‌الخصوص از آقای علی رفیعی که همچون شمعی در تاریکی و سکوت پائیز و زمستان هستند بسیار زیبا و قدرشناسانه بود. هر چه از معرفت این مرد بگوئیم کم گفته‌ایم!

  • علی علیزده تیلکی ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ / ۱۹:۳۸
    0 0

    سلام دوستان عزیز به ویژه آقای آزموده و آقای علینژاد (پسر خاله ی عزیز)
    خاطراتتان بسیار زیبا و از جنس داستانهای واقعا شنیدنی و دوست داشتنی بود
    دهه ی هشتاد به واسطه ارادات به زادگاه پدر و علاقه به طبیعت چند سال متوالی و هر بار چند روز سفری به تیلک داشتیم؛ و گوشه‎ی بسیار کوچکی از دشواری‎هایی که اساتید اشاره کردند را به چشم دیدیم و لمس کردیم ولی این کجا و آن کجا، برای ما همه چیز بخشی از یک تفریح و ماجراجویی بود از چپ کردن نیسان در جاده ی لغزنده و هل دادن مینی بوس تا نشستن روی بارهای نیسان پر از کیسه های آرد و … همگی در دهه هشتاد برای ما اتفاق افتاد لذا باور دشواری هایی که بزرگترهایمان در دهه های قبل متحمل بودند هیچ سخت نیست.
    سال اول خدمت سربازی ام به عنوان سرباز معلم در سال تحصیلی ۱۳۸۵-۱۳۸۶ در روستای ششک و مزده بودم، از وقت شناسی و زحمات و خدمات آقای رفیعی گفتید که به حق سهم زیادی در آبادی و برقراری این روستاها دارند، در آنجا هم آقای عزیز مزده راننده مینی بوس مزده بودند که با همه دشواری های راه و روزگار بار زحمت جابجایی مسافران روستاهای مسیر بر عهده‌شان بود. علی رغم نزدیکتر بودن به شهر ساری مسیر این دو روستای دنج پایان راه بسیار کم تردد بود و گاه تنها راه رسیدن به جاده پیاده روی مسیری حدودا ۲۵ کیلومتری بود؛ هر چند در این بین امدادهای غیبی نظیر آن پاترولی که از بابل برای تعمیر سیستم مخابراتی آمده بود یا آن آقای معلمی که استثنائا آن روز به جای مدرسه می خواست به شهر برود به داد می رسیدند.
    شاد و برقرار باشید و درود بر مردم با صفا و صبور این روستاهای محروم
    علی علیزده تیلکی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید