کد خبر:131009
پ
۱۴۸۴۷۲۶۵۹۳_mng_4521

خاطراتى از شهید خلیل شمشیربند

خلیل شمشیر بند فرزند قنبر در  اول آبان ۱۳۲۱ در روستای ولویه بالا متولد شد. وی در تاریخ ۱۹/۴/۵۸ به عضویت رسمی سپاه درآمد. در« مهدی‌آباد»یکی از محلات « ساری »زندگی می‌کرد. از تاریخ ۲/۱/۵۸ تا ۲/۲/۵۸ در شورشهای گنبد به دست مناقین اسیر شد و در اسارت منافقین قرار داشت. پس از یک ماه اسارت، از دست گروهک ضدخلق آزاد شد و به آغوش خانواده بازگشت .

پایگاه خبری چهاردانگه نیوز: خلیل شمشیر بند فرزند قنبر در  اول آبان ۱۳۲۱ در روستای ولویه بالا متولد شد. وی در تاریخ ۱۹/۴/۵۸ به عضویت رسمی سپاه درآمد. در« مهدی‌آباد»یکی از محلات « ساری »زندگی می‌کرد. از تاریخ ۲/۱/۵۸ تا ۲/۲/۵۸ در شورشهای گنبد به دست مناقین اسیر شد و در اسارت منافقین قرار داشت. پس از یک ماه اسارت، از دست گروهک ضدخلق آزاد شد و به آغوش خانواده بازگشت .
اوپس از آزادی از اسارت در دفع منافقین و اشرار تلاش مضاعفی به خرج داد.
از ۲۵/۱۱/۵۷ تا تاریخ ۱۵/۴/۵۸ در کمیته انقلاب اسلامی (سابق) خدمت می‌کرد. از تاریخ ۱۴/۴/۶۰ تا ۹/۱۲/۶۲ نیز با مسئولیت گشت جنگل و به عنوان فرمانده پایگاه جنگلی سپاه ساری انجام وظیفه کرد.
پس از اینکه دشمنان مردم ایران در آغازین روزهای طلوع خورشید انقلاب اسلامی در چهار استان کردستان،مازندران،سیستان وخوزستان جنگ داخلی راه انداختند؛«خلیل»راهی کردستان شد تا از میراث گرانبهای دوستان شهیدش دفاع کند.
با شروع جنگ تحمیلی بی درنگ به جبهه رفت ونزدیک به ۳سال در آنجا ماند .در این مدت یکبار ودر جزیره ی مجنون مجروح شدو سرانجام در تاریخ۲۱/۱۲/۶۴ در عملیات والفجر ۸به شهادت رسید تا مزد تمام مجاهدات وتلاشهایش را از خدای یگانه بگیرد.
خاطرات و خصوصیات بارز شهید خلیل شمشیربند به نقل از همسر و فرزندان شهید که نوید شاهد  آن را منتشر کرد.
همسر شهید خلیل شمشیربند در مورد خاطرات و خصوصیات بارز شهید اینگونه مى گوید:
خستگى ناپذیر بود و با تمام وجود در خدمت انقلاب قرار داشت. هنگامى که از ایشان مى خواستم حداقل موقعى که به مرخصى مى آید چند روز بیشتر در منزل بماند، در جوابم مى گفت: من آرزویم این است که به اسلام خدمت کنم و شهید شوم؛ هرچند که لیاقت و سعادت شهید شدن در وجودم نیست شهید بیشتر در جبهه بود تا در منزل، روزى ماه مبارک رمضان من در مسجد بودم ناگهان دختر کوچکم آمد و گفت یک مردى جلو درب ایستاده و با شما کار دارد.
من دوان دوان آمدم دیدم شهید خلیل است با لباس سبز سپاه، به دخترم گفتم: او پدرت است و به شهید گفتم آنقدر در جبهه میمانى که فرزندت ترا نمى شناسد آن موقع حدود یک سال بود که در جبهه بود و تازه به مرخصى آمده بود.
شهید مى گفت به گفته امام، ما که رفتنى هستیم پس چه بهتر است که در راه دین و » قرآن و اسلام فدا شویم و به نزد خداوند متعال سفر کنیم» از همان دوران کودکى هیچگاه نبود که نماز اول وقت را فراموش کند دوستان را دورهم جمع مى کرد و به کمک همدیگر سوره هاى کوچک قرآن را تلاوت مى  نمودند.
خاطره اى از دختر شهید (فاطمه خانم):
فاطمه از خاطرات دوران کودکى خود در این زمینه مى گوید: هرچند در آن زمان  )انقلاب(  سن چندانى نداشتم اما آنچه که مى دیدم و به  »خاطرم مى آید اینکه هنگامى که امام عزیزمان در تلویزیون سخنرانى مى کردند، پدرم بى اختیار اشک مى ریخت و از خدا طلب مى کرد که به خدمت امام مشرّف شوند و همیشه طلب شهادت داشت به مادرم مى گفت به گفته امام ما که رفتنى هستیم پس چه بهتر که در راه دین و قرآن و اسلام فدا شویم و نزد خداوند برویم و سرانجام به آرزوى دیرینه شان رسیدند پدرم در فعالیت هاى مذهبى  قبل از انقلاب و بعد از انقلاب شرکت مى کرد بعد از انقلاب در بسیج و مسجد کلاس قرآن و احکام داشت که من و خواهرم از شاگردان همیشگى او بودیم. ایشان تأکید داشتند که دوستان خود را تشویق به این رده ها نمائیم و مى فرمود از امام اطاعت کنید و حجابتان را رعایت کنید و قرآن را یاد بگیرید و به دیگران هم بیاموزید.
دختر شهید (معصومه خانم) مى گوید:
هرگاه مى خواستیم چادر بدوزیم میگفتند که چادر باید داراى کش باشد و جلوى آن هم دوخته باشد و حتى آستین هم داشته باشد و مى گفت اینطور چادرها حجاب کاملى است و شما باید باحجابتان مقابل دشمن بایستید و حافظ ارزش خون شهیدان باشید.
خاطره اى از دختر شهید (انسیه خانم):
پدرم بعد از مأموریت برایمان سوغات، روسرى بلندى آورد. همیشه تأکید داشت که با پوشیدن آن حجابمان کنار نرود. ما هم به گفته او عمل کرده و با حفظ حجاب طورى عمل مى کنیم که چشم دشمنان را کور و نقشه هایشان را بر هم بزنیم و ادامه دهنده راه خون رنگ پدرمان هستیم.
خاطره اى از فرزند پسر شهید (آقا مرتضى):
پدرم در سپاه و در کار غیر ادارى به مردم خدمت میکرد و از هیچ چیز دریغ نمى کرد. روزى همراه پدرم به محل کارش رفتم و از نزدیک با نحوه کار او آشنا شدم و چون آن موقع من لباس بسیجى پوشیده بودم به من سرباز کوچک و دلاور مى خواندند من از کار پدرم و همکاران پاسدارش خوشم آمد و علاقه وافرى به سپاه و بسیج پیدا کردم.
ایشان به نماز اهمیت فراوان قائل بودند و نماز را اول وقت و به جماعت مى خواندند. حتى روزهاى جمعه پدرم با وسیله شخصی خود به صورت صلواتی  نمازگزاران را به نماز مى برد و درمسیر راه نمازگزاران را به برمی گرداند. امیدوارم بتوانم با خدمت به اسلام راه پدرم و شهداء عزیز را ادامه دهم.
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید