• امروز : یکشنبه, ۱۰ آبان , ۱۴۰۵
  • برابر با : Sunday - 1 November - 2026
کل اخبار 57546اخبار امروز : 30
♥0

دلنوشته همسر شهید محمدرضا علی نژاد تیلکی

  • کد خبر : 205134
  • ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴ - ۱۸:۳۰
دلنوشته همسر شهید محمدرضا علی نژاد تیلکی

دلنوشته خانم حمیده طالبی همسر صبور و پرستار مهربان شهید محمدرضا_علی_نژاد تیلکی، جانباز ۷۰ درصد به مناسبت سیزدهمین سالگرد شهید سیزده سال از هجرت مردی می گذرد که لبخندش ، کوه غم را از دل می زدود . سیزده سال از رفتن انسانی دردمند می گذرد که خانواده اولویت اول زندگی او بود . با […]

دلنوشته خانم حمیده طالبی همسر صبور و پرستار مهربان شهید محمدرضا_علی_نژاد تیلکی، جانباز ۷۰ درصد به مناسبت سیزدهمین سالگرد شهید

سیزده سال از هجرت مردی می گذرد که لبخندش ، کوه غم را از دل می زدود . سیزده سال از رفتن انسانی دردمند می گذرد که خانواده اولویت اول زندگی او بود .

با ظاهر آراسته اش جوری رفتار می کرد که جراحت جنگ را بپوشاند ، او خود را #سرباز_وطن می نامید .

آقا محمدرضا از تظاهر و دو رویی بیزار بود و با دیدن رنج مردم ، بی محابا  فریاد می کشید و از ظلم و بی عدالتی و بیداد برخی مسئولین بی کفایت داد می زد .

محمدرضا می گفت : ” من خجالت می کشم خود را جانباز بنامم چون یک زمان هدف و وظیفه ای داشتم و توفیق یافتم با افتخار آن را به انجام برسانم . “

به خاطر شرایط جسمی اش خیلی اهل دوستی و مراوده با کسی نبود و تنهایی و خلوت را بیشتر می پسندید .

تنها دوستش من بودم که رفیق صمیمی و غمخوار هم بودیم و چند جانباز دیگر که دوستی با آنان را افتخار می دانست .

#عروسی ما خیلی ساده برگزار شد و مهمانانش اعضای خانواده و چند #ویلچرنشین بودند که ما را همراهی کردند و عجیب به آنان عشق می ورزید .

محمدرضا اهل شعار نبود ، چون شعارش را با عمل به آن ، در زمان جنگ سر داده بود .

او در آسایشگاه جانبازان ساری خدمت می کرد با افتخار ، و من به او خدمت می کردم با افتخار .

او فراموش شدگان دفاع مقدس را تیمار می کرد و من او را .

بهترین دوستانش در آسایشگاه  بودند و او نیز بهترین دوستم بود که بی نهایت دوستم می داشت و در کنارش احساس آرامش می کردم .

او پرستار جانبازان بود و من پرستار او .

او چند جا با لذت قهقهه ای مستانه سر می داد ، یکی نزد رفقای تنهایش و دیگر نزد خانواده اش .

او جسمی مجروح داشت و من دلی مجروح.

ما با هم ، غمهایمان را قسمت می کردیم .

محمدرضا ی من ، خیلی درگیر دوا و دکتر و بیمارستان و عمل جراحی قرار گرفت او می گفت : ” علم پزشکی دو بار مرا از مرگ نجات داد . “

نمی خواهم خاطر شما خوانندگان محترم را مکدر کنم ، جسارت مرا ببخشید .

  در یازدهمین سالروز آسمانی شدنش کمی دلتنگ شدم ، گفتم از او بگویم ، او رفت و به آرزوی خودش رسید و ما ماندیم و کوله باری از مسئولیت طاقت فرسا …

در سیزدهمین سالگرد درگذشت این سرباز وطن که اتفاقا شامگاه یازدهم اردیبهشت به آسمان و به افلاک پر کشید خواستم یادش را گرامی بدارم و به مقام رفیع او و سایر شهداء خصوصا حاج #قاسم_سلیمانی که گاهی در حق آنان جفا می شود، ادای احترام نمایم .

محمدرضا و امثال او سالها درد کشیدند و رنج را تحمل کردند تا ما در امنیت زندگی کنیم .

اینک با تو سخن می گویم آقا محمدرضا : بعد از رفتنت ما ماندیم و غم جانکاهی که استخوانمان را خرد نمود ، ما ماندیم و خون دلهایی که خوردیم ، من ماندم و تنهایی و ترس و دلهره و مسئولیت و استرس و نگرانی و در آخر … دچار شدن به بیماری لعنتی صعب العلاج که امان از کفم ربود .

منم چون تو ، روانه دکتر و بیمارستان شدم ، روانه داروخانه و درمانگاه شدم ، روانه شهرها شدم .

محمدرضای من ، خودت شاهدی و خدا شاهد است همیشه در ایام بیماری در کنارت بودم و لحظه ای تو را ترک نکردم چون آموختم : زن بهترین و محرم ترین و نزدیک ترین کس به همسرش می باشد .

با اینکه همیشه در کنارت بودم و شاهد درد و رنج هایت اما تازه فهمیدم و اعتراف می کنم ، تو و امثال شما در طول سالهای دور و دراز چه کشیدید .

با بیمار شدنم تمام جهدم این بود که سالم گردم و سایه ی سر و مراقب یادگارانت باشم چون تو #عاطفه و #نگار و #سپیده که الان برای خود خانمی شدند را بعد از خدا به من سپردی.

راستی داخل پرانتز عرض کنم : ( حتما میدانی که نوه دار هم شدیم. )

در عین حال منم تمام همتم این بود که با امید به خدا ، فرزندان و نوه هایت : #رامیلا ، #ملیکا ، #محمدرضا ، #پناه و #آسنات را بزرگ کنم .

قطعا خبر از بیماری من داری و یقین دارم بعد از علم پزشکی و زحمت کادر درمان ، عنایت پروردگار و دعای خیر مردم در درمانم موثر بوده است .

آقا سید رضا را که می شناسی؟ همان شهید سنگر ساز بی سنگر را می گویم که در عنفوان نوجوانی به شهادت رسید . پسر بزرگ دخترخاله مادرم ، معروف به #لیلا_خاله ، اهل خورشید .

یقین دارم او را می شناسی ! بله شهید #سید_رضا_فرودی

حضرت سبحان مرا با عنایتش از درد بیماری رهانید و شما شاهدان بی ادعا ، شاهدید و چه خوبید شما که گره از کار بسته وا می کنید.

حرفها و دلتنگیهایم تمامی ندارد گاهی در خلوتم با تو به گفتگو می نشینم و بیاد خاطرات شیرین ، روزگار می گذرانم .

ان شاء الله از شفایم توسط شهید آقا رضا فرودی بیشتر خواهم نوشت.

عزیزم در این ایام عزیز برایمان دعا کن.

لینک کوتاه : https://4dangehnews.ir/?p=205134

برچسب ها

نوشته های مشابه

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.