مدتی می خواستم یکی از دوستان نویسنده، شاعر و هنرمندم دیارمان، جناب آقای مهندس ابوالفضل قنبرنژاد را در پایگاه خبری چهاردانگه نیوز معرفی نمایم، عموما معرفیها را خودم بعد گرفتن اطلاعات تنظیم میکنم، اما برای معرفی ایشان ترجیح دادم این جسارت را نکنم و معرفی خودشان را به خودش که اهل قلم است بسپارم و از قلم زیبای ایشان لذت ببرم. مهندس قنبرنژاد عزیز با اکراه قبول و مختصری از زندگی نامه خودشان را برام ارسال کردند. با تشکر از مهندس قنبرنژاد و آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت.( حامد خلیلی ازنی)
معرفی مهندس قنبر نژاد به قلم استاد
سند سجل احوالم میگوید ۲۸ فروردین ۱۳۵۴ در کیاسر متولد شدم.
اما در واقع ۳ هفته از تولدم در خرم آباد لرستان میگذشت که پدر نظامی و بازنشستهام بار و بندیلاش را بست و راهی زادگاهش کیاسر شد.
تهتغاری بودم. اما لوس و ننر نشدم. چرا که تقدیر و سرنوشت سیلی محکمی به من زد و در ۵ سالگی یتیم شدم.
زیر سایه مادری که چون پدر بالای سرم بود و از همان کودکی باید خط قرمزهایش را جدی میگرفتم. دوستام داشت تا جایی که خطایی از من سر نزند و از همان کودکی آموختم مراقب رفتار، گفتار و کردارم باشم.
گاه خطا میکردم و سزای خطایم را میکشیدم: با تنبیه یا تحریم. به داشتههایم قانع بودم و برای نداشتههایم حسرت میخوردم.
مدرسه را دوست نداشتم. گریه میکردم و از راهروی تنگ و باریک انوری میدویدم و الفرار. اما چه فایده؟ ساعتی بعد با تهدید یا تحمیق و یا تطمیع دوباره سر نیمکت نشسته بودم و با بغض به لبهای معلمم چشم میدوختم. از مدرسه فراری بودم اما از درس و کتاب نه.
درس خوان بودم و کتابخوان. بی اغراق بگویم در کل دوران تحصیل ابتدایی، راهنمایی و متوسطه شاگرد اول و گاه جزو سه نفر اول کلاس بودم. جمله آخر را گفتم تا به همکلاسیهای درسخوانام بر نخورد و از من به دل نگیرند.
کتابخوانی را از فلفلی ۱ و فلفلی ۲ شروع کردم. مشتری پروپاقرص کتابخانهی کوچک مدرسه و کتابخانهی عمومی کیاسر بودم. از آن وقتی که فقط یکی دو ساعت در روز باز بود تا الان که از صبح تا شب.
بوی خوش کتابها و مجلات کاغذی هنوز سرمستم میکند و صدای شرقشرق ورقزدنها. هیچ وقت از خواندن کتابها و مجلات مجازی لذت نبردم. میدانم سلیقهی شخصی است اما کتاب کاغذی را وقتی در دست میگیری، وزن دارد، حجم دارد، زبری و نرمیاش را زیر انگشتانت احساس میکنی، تمیزی و کثیفیاش، بو و عطر و رایحهاش و رنگ جوهری که گاه پریده است و گاه سیاهیاش برق میزند…
بگذریم. خجالتی بودم. دیر جوش و کم رفیق. زنگهای ورزش بی توپ یا با توپ توی حیاط میدویدم اما اهل ورزش نه. در بازیهای دسته جمعی زنگ تفریحهای مدرسه کمتر شرکت میکردم. حتی توی محله هم تا نوجوانی رفیق فابریک نداشتم.
انگار بازیهای یک نفره بیشتر به من میچسبید. شاید علاقهام به هنر، ادبیات و نوشتن، از آن روزها نشات گرفته است. چرا که بازیهای یک نفره خیال پردازی انسان را قلقلک میدهد. علی رغم خجالتی بودنام در گروههای سرود، تئاتر و فعالیتهای فوق برنامهی مدرسه، فعالانه حاضر میشدم. تک خوان گروه سرود بازیگر تئاتر! قرآن و نیایش صبحگاهی سر صف قرائت شعر و مقاله در مراسمات رسمی و مذهبی و …
از ۱۲ سالگی دفتر شعری داشتم که درد دلها و متنهای ادبیام را آنجا مینوشتم و به تقلید از عنوان یکی از کتابهای ژان ژاک روسو، روی جلد دفترم را با خط درشت نوشتم “تفکرات تنهایی”. چه اسم دهن پرکنی!!
به خواندن کتابهای غیر درسی معتاد بودم. آنقدر که گاهی از خواندن درسهای مدرسه جا میماندم. بعضی وقتها کتابهایی از کتابخانه به امانت میگرفتم که مناسب سن و سالم نبود و خوانده و نخوانده برمیگرداندماش. مثل همین تفکرات تنهایی جناب روسو. حرص و ولع خواندن داشتم.
توی تراس طبقه دوم خانهمان زیلو پهن میکردم، رو به آفتاب مینشستم و کتاب میخواندم. از متن کتابها خیلی چیزها را میفهمیدم و خیلی چیزهای بیشتری را نه!
دبیرستان را در رشته علوم تجربی گذراندم و در سال ۱۳۷۲ با معدل عالی دیپلم گرفتم. اما همچنان به ادبیات عشق میورزیدم. همچنان مینوشتم و همچنان شعر میگفتم. حتماً میپرسی مگر دیوانه بودی که رفتی تجربی؟ میرفتی علوم انسانی!! اما هم سن و سالهای من میدانند که آن روزها شاگرد زرنگها یا باید دکتر میشدند یا مهندس.
و من در کنکور سال ۱۳۷۳ با رتبه ۱۰۱۲ قبول شدم. ۴ سال را در دانشگاه گرگان و چیزی نزدیک به سه سال را در دانشگاه تهران گذراندم و کارشناسی ارشدم را گرفتم و شدم: “مهندس علوم و صنایع چوب و کاغذ”
دو سال خدمت زیر پرچم و پس از آن مدرکم را زیر بغل زدم و دوندگی در راهروهای اداری و پرپیچ و خم کارخانه چوب و کاغذ مازندران و دم این و آن را دیدن.
پاشنهها را ورکشیدم و دو سال تمام رفتم و آمدم. گاه هفتهها در تهران میماندم تا از عمرو و زید توصیه نامه بگیرم. اما هرچه بیشتر میجستم، کمتر مییافتم. مگر یک جوان تازه فارغالتحصیل، تازه از خدمت فارغ شده و ایضا بیپشت و بیمشت، چقدر تاب و توان و تحمل دارد؟!
دستهایم را بالا بردم و تسلیم شدم!!
روزی که مدرکم را در “تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگ اندود” پنهان کرده بودم و به پشتی روکشترکمنی خانه یله داده، داستان “وداع با اسلحه” را میخواندم، صدای بلندگوی “کهنهخرین” _ به گویش ما کیاسریها _ رشتهی خواندنام را پاره کرد.
او توی بلندگوی زهوار در رفتهاش فریاد میزد: “… کتاب کهنه میخریم…!!”
بیمعطلی بلند شدم و همهی کتابهای دانشگاهیام را که کلی پول و عمر به پایشان ریخته بودم جمع کردم و توی دو تا “سه خطی کیسه” _ باز هم به گویش ما _ چپاندم و همه را یکجا به مبلغ ۲۰ هزار تومان فروختم.
مانند سربازی خلع سلاح شده به اتاق برگشتم. گریه کردم و ادامهی وداع با اسلحه را خواندم.
ازدواج کرده بودم. باید نان به خانه میبردم. راهی کرمان شدم و دو ترم در آموزشگاه کاردانی آنجا تدریس کردم. پولش کفاف رفت و آمدم را نمیداد. برگشتم. دو ترم در دانشگاه آزاد ساری تدریس کردم. حقالتدریس بودم و حق الزحمهام اندک. باز کفاف نمیداد. از آنجا هم بریدم.
و از سال ۱۳۸۴ کارشناس مخابرات کیاسر شدم. خیلیها هنوز که هنوز است و بعد از ۲۰ سال با تعجب از من میپرسند: _ ابوالفضل “اینجا” چه میکنی؟!
و من با لبخندی پاسخشان میدهم: _ از بد حادثه اینجا به پناه آمدهام!! تلخیهای زندگی را با مرهم نوشتن التیام بخشیدم.
عشق به نوشتن و علاقهام به ادبیات و هنر، لحظهای کم نشد و شاید هر روز بیشتر و بیشتر میشود. بیشتر مینویسم. بیشتر میخوانم. بیشتر فیلمهای خوب میبینم. و بیشتر موسیقیهای خوب گوش میدهم. همهی اینها به من کمک میکنند تا بیشتر به زندگی _ با همهی سختیهایش _ بخندم.
طی این مدت و به کمک و همت برخی از دوستان نویسنده و هنرمندم موفق شدم چند جلد کتاب در حوزه ایثار و دفاع مقدس، نوشته، چاپ و عرضه کنم: _اروند خاطرات _لبخندی که ماند _منصور _اینها نگهبان تواند _چشمهای بالادزا _برای خداحافظی برمیگردم _سید مازندرانی شایسته و بایسته است؛ به طور خاص از دوست نویسندهام جناب آقای “سید حسین مرتضوی کیاسری” یاد کنم و سپاسگزار او باشم به پاس زحماتی که برایم کشید.
این روزها کار اصلیام خواندن و نوشتن است. چیزهایی که هرگز فرسوده و کهنه نمیشوند و هر روز تازهتر و پرفروغترند.
توصیهام به جوانترها _ که همیشه دوستشان داشتهام _ این است که خواندن کتاب را فراموش نکنید. خواندن به ما توانایی و قدرتی میدهد تا بتوانیم سختیها و ناملایمات را تحمل کنیم و در برابر طوفانهای زندگی سر خم نکنیم. خواندن به ما انگیزه میدهد تا زیباییهای واقعی زندگی را ببینیم و از کشف و تماشای آن لذت ببریم. خواندن به ما ارزش و اعتباری میدهد چنان پر بها، که قیمتی بر آن متصور نیست. در کنار تحصیلات دانشگاهی و آکادمیک، کتابهای دیگری هم بخوانید و چیزهای دیگری هم بنویسید. با خواندن پر میشوید و با نوشتن خالی. خواندن دم است و نوشتن بازدم.
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر یک شکری واجب.
مخلص همه شما ابوالفضل قنبرنژاد
۲۸ آذر ۱۴۰۴ کیاسر











اوقات شرعی کیاسر













