کاظم یزدانی در سال 1346 در خانواده ای دامدار و پدری مداح اهل بیت به دنیا آمد. دوران تحصیل ابتدایی را به پایان رساند اما به خاطر نبود امکانات کافی تحصیلی درمقطع راهنمایی و متوسطه، مشغول کار کشاورزی و دامداری شد و به کمک پدر شتافت تا شاید بتواند کمک کوچکی به زندگی خانوادگی اش کرده باشد. با رسیدن به سن سربازی ، لباس سربازی بر تن کرد و به منطقه شلمچه اعزام شد تا خدمت سربازی را در جبهه ها سپری کند. در زمان مرخصی، در بسیج محل و انجمن اسلامی فعالیت می کرد. کاظم در یکی از مقاطع حضوش در میادین جنگ در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.
با درود و سلام بر شهیدان و گلگون کفن ایران. سلام بر شما مردمان با ایمان ” خالخیل”. سلام بر شما خواهران با حجاب خالخیل. در اینجا وصیت خود را شروع می کنم :
شهادت آرزوی من بوده و از شما مردمان عزادار خالخیل تقاضا دارم که این شهادت های شهیدان ما را گرامی داشته باشید! من لبیک به امام حسین (ع) می گویم. مگر من بهتر از حضرت علی اکبر (ع) هستم. از مادرم تقاضا دارم که وقت شهادت من ، لباس سیاه برتن نداشته باشد و روی مزار من پارچه سبزی بزند که این نشانه شهادت من باشد . مادرجان و پدرجان و برادران من! گوش کنید؛ مگر من بهتر از عزیزِ عزیزی هستم ؟ مگر من بهتر از غلامعلی آخوندی هستم ؟ اینها به امام حسین لبیک گفتند و جان شیرین خود را فدای یاری خون امام حسین کردند و من هم می خواهم لبیک گویم و جان شیرین خود را فدا خواهم کرد. پدر و مادر و برادرانم! برای من گریه نکنید، باید برای امام حسین گریه کنید و برای حضرت علی اکبر و برای این شهیدان که با جان شیرین خود، یاری خون امام حسین (ع) کردند و من هم مثل آنها، خود را فدای امام حسین خواهم کرد. سلام بر مادر مهربان و زحمتکش من که شبها درکنار گهواره ام بیدار بودی و مرا به اینجا رساندی. مادرجان! شیر خود را حلالم کن. سلام بر پدرم که برایم زحمت کشیدید. پدر! مرا حلال کن. سلام بر بردارانم اصغر، قاسم، اکبر، وحید. شهادتم را گرامی داشته باشید! سلام بر عموهایم. شهادت مرا گرامی داشته باشید! سلام بر فامیلان و مردمان خالخیل. امیدوارم که این وصیت نامه که از قلبم سرچشمه می گیرد، مورد قبول شما گردد .
دیگر وصیتی ندارم و شما را به خدای یکتا می سپارم. امام را دعا کنید و سر نماز برای شهیدان سوره ” حمد ” بخوانید و سربازان را دعا کنید که به خانواده شان برگردند.
والسلام کاظم یزدانی
چرا مادر مـرا بیست ساله کردی مـیان پـــادگان آواره کــردی اگـر پــروانه بـودم می پـریـدم سرساعت به خدمت می رسیدم ولـی پروانه نیستـم، پـر نـدارم بــرای رســیدن، وقـت نـدارم نـــه شــرقـــی نــــه غــربی جــــواب نــامــه فــــوری
