هادی نجفی در روز سوم آبان سال 1339 در روستای ” کرسام ” از بخش چهاردانگه شهرستان ساری به دنیا آمد. امکانات رفاهی و اجتماعی زمان تولد هادی بسیار ضعیف بود و دسترسی به شهر و امکان تحصیلات برای همگان میسر نبود. شغل اغلب مردم دامداری و کشاورزی بود. زمین کشاورزی هم به آن حدی نبود که امور زندگی مردم به راحتی بگذرد، لذا خانواده ها با فقر و تنگدستی دست به گریبان بودند.
هادی نجفی نماز و آداب اجتماعی را از همان دوران کودکی از پدربزرگش شیخ محمدعلی نجفی فرا گرفت. با توجه به مقتضیات آن روزها، دو سال را در مدرسه ای که توسط سپاه دانش، آموزش ارائه می شد، شرکت کرد و در حدّ خواندن و نوشتن، سواد آموخت. خیلی زود در کارهای دامداری و کشاورزی مهارتهای لازم را فرا گرفت و در کنار خانواده، امور زندگی را با جدیت انجام می داد.
هر زمان که سربازان و بسیجیان محل از منطقه به مرخصی باز می گشتند، در اولین فرصت به استقبال و ملاقات آن ها می رفت و اوضاع جبهه را از آنها جویا می شد. فعالیت بسیار گسترده ای در پایگاه مقاومت روستا داشته و در جلسات حضوری فعال داشت. در کارهای اجتماعی و عمرانی محل همیشه پیشگام بود. و خدمات بی دریغ او در جریان لوله کشی آب روستا و برق رسانی در خاطره ی همه افراد آن محل باقی مانده است.
از سال 1364 مدام در پی فرصتی بود تا به جبهه اعزام شود که بالآخره در بهمن ماه 1366 توفیق عزیمت به جبهه را پیدا کرد و در لشکر 25 کربلا ، گردان امام محمد باقر(ع) سازماندهی شد. در همین راستا جهت شرکت در عملیات والفجر10 به حلبچه اعزام شد و در آن عملیات شرکت کرد و در تاریخ 25/11/66 شیمیایی و سپس شهید شد. پیکرش در زادگاهش روستای کرسام آرام گرفت.
با سلام و درود بر یگانه منجی عالم بشیریت و سلام و درود بر امام شهدا و رزمندگان غیور اسلام که مردانه می جنگند و عاشقانه به شهادت می رسند و با درود سلام بر شهدای کربلای حسین(ع) تا شهدای کربلای خونین ایران و سلام بر خون و سلام بر حسین مظلوم و سلام به گرمای خورشید درخشان و به نوری تابان و سلام به زلالی چشمه های جوشان. سلام به پدر و مادر، برادران و خواهران. می دانم که برای من زحمت ها و رنج ها تحمل نموده اید و مرا به این حد رسانده اید؛ چه کنم دشمن آمده و دندان نشان داد و بر مردان غیرتمند غیور روا نیست که در خانه تحمل و سکوت نماید و دشمن بر عده ای از هموطنان بتازد و کشور عزیزمان را اشغال نماید. پدر و مادر عزیزم! اگر من در راه دین و قرآن و اسلام عزیز شهید شدم، نارحت نشوید؛ شهید شدن من موجب افتخار و سربلندی شماست. اگر از من بدی دیدید، مرا ببخشید. من در راه اسلام و دین و قرآن می جنگم و پیروزی را به وسیله ی خون خود باید به دست بیاورم و اگر شهید شدم به آرزوی خود می رسم. پدر و مادر گرامی و برادران و خواهران! برای من گریه و زاری نکنید و سفارش من این است که دعا به جان امام و رزمندگان کنید تا پیروز شوند و اسلام و دین را نجات بدهند.
سفارشم به همسر عزیزم این است که بچه های مرا خوب تربیت کن و چنان به آن ها عشق بورز که نبود پدر را تحمل کنند. دخترهای عزیزم؛ مانند فاطمه زهرا و پسران من مثل حسین (ع) ادامه دهنده اسلام و نجات دین و قرآن باشند. اگر به یاد من هستید همیشه یاد حسین (ع) را بیاورید که در صحرای کربلا تنها بود و شهید شد.
از خداوند پیروزی و موفقیت برای تمامی رزمندگان اسلام را خواهانم.
عاشقم عاشقم عاشق کربلایم
حسین حسین شعارم شهادت افتخارم
والسلام
