محمد عزیزی کلکناری در سال 1347 دیده به جهان گشود. خانواده او که در اثر فقر و گرفتاری به دامداری مشغول بود.ازتاریخی که شهید متولد شد، کار و زندگی خانواده به هم به برکت حضور او رونق گرفت.تا کلاس پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد و در سال 1361دست از تحصیل شست. برای پر کردن اوقات فراغت در مغازه ای به مدت چهار سال مشغول شد.در سال 57 عضو گروه مقاومت شد و در راه بسیج فعالیت می کرد، تا اینکه به سن 16 سالگی رسید و به طور داوطلبانه عازم جبهه شد. بعد از عزیمت، به مدت 40 روز در نیروی دریایی بندرگز آموزش دید و پس از مدتی در تاریخ 23/12/65 به مرخصی آمد. در مدت مرخصی، توان خود را صرف کمک به خانواده اش کرد.
در آخرین شب مرخصی اش در نیمه شب سه ساعتی را با مادرش به صحبت نشست و رو به مادر، گفت : ” مادر جان! من رفتنی هستم و دیگر برنمی گردم؛ بنا بر خوابی که در مسجد فاو دیده ام، می خواهم به آنچه که مدت هاست انتظارش را می کشیدم، برسم و از خدای خویش متشکرم.مادرجان! حلالم کن و راضی باش که پسرت در راه حق کشته شود.” مادر در جوابش گفت: ” پسرم!تو حالا وقت خدمتت نیست.” و او جواب داد:” مادرجان اگر من و امثال من نخواهیم در مقابل این دشمنان اسلام بایستیم، چه خواهد شد؟بیا ببین که در منطقه عملیاتی چه خبر است .انسان با دیدن بچه هایی که با ایمان در مقابل دشمن می ایستندو خونشان را می ریزند، خجالت زده می شود.از خدا می خواهم که همواره پشتیبان ملت ما باشد و جوانان مملکت را به راه راست هدایت کنند که آنان آینده سازان مملکت مان هستند.مادرم! مواظب خودتان و بچه ها باشید! “
بعد از آخرین همکلامی با مادر، عازم ” بانه – سردشت ” شد. ودرتاریخ 20/2/66 در ماه مبارک رمضان به درجه شهادت نائل آمد.پیکرش بر روی دستان دوستانش تشییع و در روستای ” دازمیرکنده ” ساری به خاک سپرده شد.
بسم الله الرحمن الرحیم
« ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون »
« کسانی را که در راه خدا کشته شده می شوند، مرده مپندارید، بلکه آنان زنده اند و در نزد خدا روزی میخورند »
وتشکر میکنیم خدا را که این توفیق را به من داد که بتوانم وظیفه شرعی خود را در حد توانم نسبت به اسلام و قرآن انجام دهم و در مدت عمرم، این زمان را که عازم جنگ می باشم، بهترین زمان عمرم بینم. از خدا تقاضا کرده ام که مرا در بستر نمیراند ودر راه اسلام به دست شقی ترین بندگان بمیراند و این آرزویم است. از خدا می خواهم که به من ایمانی قطعی بدهد که فقط راه حسین را دنبال کنم. انشاءالله.
وصیتی که به پدر و مادر خوبم دارم این است که بعد ازمرگم، شیون و زاری نکنید که دشمنان اسلام و قرآن از ناله های شما سوء استفاده کرده و خوشحال می شوند، پس هر وقت ناراحت شدید به فکر عزیزانی باشید که پاره پاره تنشان را هرگز کسی ندیده است. وصیتم به برادران گروه مقاومت حزب الله روستای خودم این است که شبهای جمعه، دعای کمیل و دعای توسل و دعای به جان رزمندگان اسلام و پیروزی نهایی بر کفر جهانی را فراموش نکنید! درآخر وصیتم به اهالی روستا این است : “همیشه و در هر حال پشتیبان امام زمان باشند که گوهرگرانبهایی است که باید گرانتر شود.والسلام. و من الله توفیق.
خدایا خدایا ! تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی، خمینی را نگه دار!
جنگ جنگ تا پیروزی ( مرگ بر صدام )
محمود عزیزی
3/10/65
