تنظیمات
اندازه فونت :
چاپ خبر
گروه : علي نظري
حوزه : اخبار چهاردانگه, یادداشت
شماره : 18549
تاریخ : 23 سپتامبر, 2018 :: 11:25
نویسنده: ام کلثوم عالیشاه روزگار سخت و خاطرات شیرین دبستانی ما! با آنکه بیش از ۳۰ سال از آن سال ها می گذرد. هیچ یک از خاطرات آن دوره از ذهنم پاک نشده، هنوز انسان های بزرگی را می بینم که مهرشان را بین ما تقسیم می کنند و دل کوچک هر کدام از ما را به طریقی شاد می کردند.

این یادداشت شرح حالی است به قلم خانم ام کلثوم عالیشاه از دوران دبستان در اوایل انقلاب در منطقه ی دوسرشمار  ( روستاهای: بالاده ، پایین ده ، تیله بن ، قلعه ، میرافضل واوسر و واوسرنو ) در دبستان شهید دستغیب روستای بالاده، تنها مدرسه ی این منطقه که با مطالعه ی آن می توان دریافت که معلمان دلسوزی که با پذیرش سختی های تدریس در این مناطق دورافتاده چگونه همه ی آن سختی ها را به جان می خریدند تا همه ی کودکان در سرتاسر ایران بتوانند از نعمت سواد بهرمند گردند و همچنین شرح سختی ها و مشکلاتی است که دانش آموزان در آن زمان و در برف و شرایط سخت زندگی در طلب علم و دانش بودند.

تقریباً دو سال از انقلاب می گذشت. از سقف کاهگلی مدرسه قشنگ قلعه آب می چکید، صنوبر های کوچکی را که بچه های روستا با دستان کوچکشان دور مدرسه کاشته بودند، گاو و گوسفند خورده بود. رد پای معلم های « سپاه دانش » را برف و بوران حوادث پر کرده بود. دیگر نه معلمی بود و نه مدرسه ای که بچه ها در آن درس بخوانند. اینجا بود که مردم قلعه و پایین ده فهمیده بودند که بچه هایشان برای باسواد شدن و به قول قدیمی ها « سیو و اسپه ره فرق هاکاردن » باید رنج و ملالت رفتن به روستاهای همجوار را تحمل کنند. خلاصه بچه های قلعه و پایین ده راهی روستای بالاده شدند. آنقدر که یادم می آید آن سال معلم مدرسه، آقای احمد ساداتی ( عموی بزرگوار شهید سید یحیی ساداتی ) بود که یک سال به بچه ها درس داد ولی سال بعد دیگر آنجا نماند، شاید به خاطر سختی کار و یا هر علت دیگر. آخر سال امتحانی دادیم و مدرسه تعطیل شد. در همین زمان شایعه شد که دیگر معلمی به بالاده نمی آید چون مدرسه ای درست و حسابی وجود نداشت. بیشتر بچه ها که دوست داشتند با سواد شوند از این شایعه ناراحت بودند. آیا دیگر نمی توانیم درس بخوانیم؟! بعضی از بچه ها هم می گفتند که مگر می شود برای این همه دانش آموز معلمی نیاید.

1355

دانش آموزان قلعه و پایین در روبروی مدرسه دولتی قلعه و پایین ده – سال ۱۳۵۵

به ترتیب ردیف بالا از راست آقایان: احمد قاسمپور ( معلم ( سپاه دانش ) دبستان دولتی قلعه و پایین ده در سال ۱۳۵۵ ) – مسلم محمدی ( فرزند علی اکبر ) – عباس اصغری( فرزند قاسمعلی ) – ارسلان محمدی ( فرزند نورالله ) – فرامرز محمدی ( فرزند علی اکبر )

ردیف پایین از راست خانم ها : زهره فاضلی ( فرزند سلمان ) – مرحوم کلثوم اسماعیل پور ( فرزند حاج بابا ) – لیلا عالی قلعه ( فرزند علی ) – فاطمه محمدی ( فرزند مجتبی )

با این افکار که آیا به مدرسه می رویم یا نه تابستان ما سپری شد. کوچکر ها بار و بندیل خودشان را جمع کردند. رفتنی ها رفتند و ما منتظر پاییز و فصل مدرسه بودیم و چشم به راه کسی که بیاید و خانه ی دلمان را با نور معرفت روشن کند. تقریباً چند روزی از مهر گذشته بود، ما بچه ها که در « پشت قلعه » بازی می کردیم دیدیم مرد جوانی با چهره ای گشاده و مهربان به ما نزدیک شد. سلام کرد و احوال ما را پرسید و گفت، بچه ها! روستای بالاده کدام است؟ ما همه با اشاره ی دست بالاده را به آقا نشان دادیم و نگاه زیرکانه ای به دستش کردیم و دیدیم که پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران به صورت لوله شده در دستش است. آن آقا راهی بالاده شد و ما خوشحال و مسرور به یکدیگر نگاه می کردیم، یکی از ما گفت که این آقا، آقا مدیر امسال ماست. دیگری گفت از کجا فهمیدی؟ جواب داد چون آقا مدیرها همه مهربان هستند، این آقا هم خیلی مهربان بود .  تازه ، پرچم هم داشت!.

بله او که آقا مدیر آن سال و حتی چند سال دیگر ما شد کسی نبود جز آقای امامی. فردا یا پس فردای آن روز خبر آوردند که بچه ها را برای رفتن به مدرسه آماده کنید. ما هم با شادی و خوشحالی راهی مدرسه شدیم. مدرسه ما در آن زمان خانه ی نیمه خرابی در غرب بالاده نزدیک خانه ی میر حمید – خدابیامرز –  بود که خیلی فرسوده و خطرناک بود. آقا مدیر با کمک چند تن از جوانان بالاده و دانش آموزان بزرگتر که کلاس پنجم می خواندند، میز و نیمکت های کهنه و شکسته را ترمیم و کلاس درس را برای ما آماده کردند. چند ماهی گذشت و ما هم به خوبی و خوشی کنار هم درس خواندیم و کلاس سرد و یخ زده را با همدلی و در سایه ی مهر معلم دلسوز گرم می کردیم تا آنکه یک روز صبح زنگ مدرسه به صدا در آمد، بعد از مراسم مختصر صبحگاهی وارد کلاس شدیم و دیدیم که کل کلاس را آب فرا گرفته و سقف کلاس مانند آبکشی! شد که از هر جایش آب می چکید. بچه ها همه با وحشت به اطرافشان نگاه می کردند، سکوت تلخی کلاس را فرا گرفت که ناگهان آق مدیر با صدای بلند گفت: بچه ها! اینجا دیگر امن نیست چون هر لحظه ممکن است سقف کلاس بر سر ما خراب شود، پس امروز به خانه هایتان برگردید تا فردا ببینیم چه کاری می توانیم انجام دهیم.

Ahmad-Emami1

آقای امامی در کنار دانش آموزان دبستان بالاده – زمستان سال ۱۳۵۹

دختران از سمت راست: منیژه عالی قلعه، سیده سرور ساداتی، لیلا آتنی مفرد، سیده خدیجه ساداتی، ام کلثوم عالیشاه، سیده کبری ساداتی، سیده نیره ساداتی، بتول عالی قلعه 

پسران از سمت راست: سیداسرافیل ساداتی، عابدین جعفرپور، سید قربان ساداتی، قربان جعفرپور، سید میکائیل ساداتی، ارسلان محمدی 

دو نفر جلویی:  عباس هاشم پور، سیدشعبان ساداتی

این عکس توسط زنده یاد میرشاهب ساداتی گرفته شده است.

چند روزی به مدرسه نرفتیم تا اینکه خانه ی یکی از اهالی بالاده را که کوچکر بود و صاحب آن زمستان را به شهر می رفت برایمان در نظر گرفته و آن را برای برپایی کلاس درس آماده کردند. آن خانه در پشت مدرسه ما بود. یکی سالی را آنجا گذراندیم ولی سال بعد را نتوانستیم آنجا بمانیم چون صاحبخانه خودش چوپان بود و یک ماه بعد از عید گله اش را به بالاده می آورد و خانه اش را نیاز داشت. سال بعد راهی جای دیگر شدیم، با مشکلات بیشتر.

تا اینکه خانه ی مرتضی – خدابیامرز –  که آن هم در غرب بالاده و در منطقه ای که به  “میرخیل “شهرت دارد قرار داشت برای برپایی کلاس آماده کردند. این خانه که تقریباً فرسوده بود و کسی در آن زندگی نمی کرد شامل دو اتاق کوچک بود با پله های سنگ فرش که در روزهای سرد و یخبندان به سختی از آن عبور می کردیم. خلاصه دو یا سه ماهی را آنجا تحمل کردیم تا اینکه یک شب باران شدیدی آمد و سقف کلاس فرو ریخت. همه خدا را شکر می کردند که این اتفاق در شب افتاد چون اگر در روز بود خدا می دانست که چه می شد. باز دوباره روز از نو و مدرسه به دوشی!! از نو.

می بایست فکر جای دیگری باشیم تا اینکه کمی آن طرف تر خانه ی قدیمی را برای ما آماده کردند که خانه ی پیر زنی بود که فکر می کنم می گفتند « پیر نرگس ». خانه درب تقریباً پوسیده ی دو پَله ای داشت که بدون هیچ پِله ای وارد اتاق می شد. آن سال ها ما حدود ۳۰ الی ۳۵ شاگرد بودیم و این خانه هم برای ما خیلی کوچک بود. دقیقاً یادم می آید که به تعداد دانش آموزان میز و نیمکت در آن جا نمی شد! به همین خاطر ما نوبتی می کردیم، زنگ اول یک عده می نشستند و بقیه پشت سر جلویی ها می ایستادند و زنگ بعد هم آنها یی که  نشسته بودند می ایستادند و ایستاده ها می نشستند.

دو سه ماهی تا پایان سال نمانده بود، ما مجبور بودیم این وضع را به هر شکلی که بود تحمل کنیم و چاره ای جز این نداشتیم. سال بعد هم این وضع ادامه پیدا کرد و حدود دو سال ما به خانه های مختلف می رفتیم و خاطرات کودکی های مان را بر تمام دیوارهای کاهگلی و نیمه خراب آن دوره نوشتیم و حالا که سال های سال از آن روزها می گذرد وقتی به آنجا می روم با خود می گویم ما کجا و بچه های الان کجا!

در طی همین سال ها بود که آق مدیر ما ( آقای امامی) ازدواج کرد، عروسی ساده و قشنگی گرفته بود و ما را هم به عروسی خود دعوت کرده بود. ما بچه های قلعه و پایین ده با شوق و شادی لباس های قشنگ خود را پوشیده و به عروسی آق مدیر رفتیم. آن روز روز زیبایی بود و خاطره ی قشنگی در ذهن ما مانده است. آقای امامی بعد از عروسی مدت زیادی در بالاده نماند و جای خود را به آقا مدیر دیگری داد. آقای قدرت بنکدار که از روستای گلخوران آمده بود، معلم متواضع و زحمت کشی بود جای خالی آقای امامی را برای ما پر کرده بود. البته در آن زمان تعداد بچه ها بیشتر شدند، حدود ۴۰ نفر. ظاهراً مدرسه واوسر هم خراب شده بود و بچه های واوسری هم به بالاده می آمدند. ما را به دو کلاس تقسیم کرده بودند. اداره معلم دیگری را هم به بالاده فرستاد که الان اسمش را به خاطر نمی آورم. این آقا معلم که اهل سنگده فریم بود مدت زیادی در آنجا نماند و رفت و به جای ایشان آقای عقیل خلیلی واوسری به بالاده آمد.

1364-3

عکس دسته جمعی دانش آموزان دبستان شهید دستغیب بالاده و آقای خلیلی معلم دبستان – سال ۱۳۶۴

آقا خلیلی هم مانند معلم های قبلی خیلی زود با شرایط سخت آن دوره کنار آمد و با تلاش و پشت کاری که داشت از آن دوره کارنامه ی درخشانی به یادگار گذاشت. ایشان دوسالی را در بالاده تدریس کرد، ما همه مدیون زحمات و تلاش های این بزرگواران هستیم زیرا آن روزها زمستان خیلی سخت تری داشتیم، از اواخر آبان تا تقریباً اواسط اردیبهشت هیچ وسیله ی نقلیه ای در منطقه ما رفت آمد نمی کرد و اگر کسی می خواست به شهر بیاید یا به منطقه برگردد می بایست از راه صعب العبور لنگر و یا گردنه ی « کَله » عبور کند این بزرگواران که خانواده هایشان  در شهر بودند می بایست با صبر و تحمل این راه پر مشقت را در زمستانِ سخت منطقه دوسرشمار طی کنند. این راه ها بسیار سخت و با سراشیبی تند و در زمستان یخبندان بود.

با آنکه بیش از ۳۰ سال از آن سال ها می گذرد. هیچ یک از خاطرات آن دوره از ذهنم پاک نشده، هنوز انسان های بزرگی را می بینم که مهرشان را بین ما تقسیم می کنند و دل کوچک هر کدام از ما را به طریقی شاد می کردند. اجاق را پر هیزم می کردند و صندلی خودشان را به دورترین نقطه ی کلاس می بردند تا ما نزدیک تر برویم و دستان یخ زده ی خود را گرم کنیم. آنان بودند که به ما فهماندند خوبی و محبت هیچگاه از بین نمی رود  و هر چه از عمرش بگذرد جوان تر و شاداب تر می شود.

یاد همه ی این عزیزان به خیر، یاد همه ی هم کلاسی ها به خیر.

من برای همه ی این عزیزان آرزوی شادابی و تندرستی و سلامتی دارم و امیدوارم در سایه ی الطاف خدای بزرگ همیشه سربلند باشند. ان شاء الله

نویسنده: ام کلثوم عالیشاه

این مطلب در تاریخ 12 اردیبهشت 1394 در پایگاه خبری چهاردانگه منتشر شده بود و بازنشر است.

© 2019 تمام حقوق این سایت برای پايگاه خبري چهاردانگه محفوظ می باشد.